
کفش های سفید تازه ای را پایم کردم؛ چادرم را سرم کردم و فکر کنم روسری سبزی سرم بود (دقیق یادم نیست!)، از خانه بیرون رفتم و خیابانها پر از پلیس بود و عده ای اغتشاش گر شهر را از حالت عادی خارج کرده بودند... همین طور که می رفتم به پلیسی رسیدم و ازش خواستم کمک کند به خانه برگردم چون دیگر شهر ترسناک شده بود... مرا برد نزد یه برادر ارتشی و از او خواست مرا به سلامت به خانه برساند. چند دقیقه ای همانجا منتظر ماندم و بعد برادر ارتشی گفت پشت سرم بیا فقط با کمی فاصله... صدای هلی کوپتر می آمد و قرار بود من هم...
ادامه مطلب